نهال کوچکی که نتوانست دوام بیاورد را به زیر خاک می‌گذاریم

این مراسم به هیچ عنوان یک خاک‌سپاری نیست چرا که در زمان خاک‌سپاری آن کس را که برای خود می‌دانیم، از قبل، از ما گرفته شده…

ادامه

گربه

همیشه در نگاه نافذ گربه‌ها احساس ناراحتی می‌کنم. گویی مانند شیشه‌ای شده‌ام و او درونم را می‌بیند…

ادامه

محو شدن

مگر ماشین برای رسیدن به آنجایی که می‌خواهی باشی و بروی به آن برسی نبود؟ پس آیا من دیوانه شده‌ام؟…

ادامه

past

a grave pain consuming you from the outside yet so slowly you would never believe the loss.…

ادامه

خون

در نقطه‌ی تلاقی نگاه‌هایمان در دوردست، دوست دارم فکر کنم گلی در آن نقطه روییده. برای من نشان مرگ و برای تو آفرینش یک دوباره است.…

ادامه

بازگشت

مدتیست جنگ تمام شده و هنگامی که به شهر باز می‌گردم هر دو برای هم غریبه هستیم. نه من چهره‌ی او را می‌شناسم و نه او درون مرا.…

ادامه

هر آیینه آن نگاه خیره...

ترس بی‌نهایت بودن این مسیر همیشه با من هست. جاودانگی‌ام را در جنگ از دست داده‌ام و حالا فقط می‌خواهم همه چیز در جهان تمام شدنی باشد.…

ادامه

خودم را برای تو می‌فرستم

دیواره‌ی برگی و بلند، هنگامی که کسی به آرامی در کنار آن ایستاده، و هوا ابری و ساکت است، بخشی از خود را به آن رهگذر می‌دهد.…

ادامه

برای سین

عکس از زانوهای برهنه‌ی دختریست با دامنی کوتاه. پاهایش سفید و کمی کک مکیست. دست‌هایش را آرام در یکدیگر گرفته و روی پاهایش گذاشته.…

ادامه

نباید بدانی، نمی‌توانی که بدانی

چراغی که نمی‌دانم چیست کمی آن طرف‌تر روشن شده و نورش چشمک‌زن است. یک طرف صورتت را روشن می‌کند، خاموش، روشن، خاموش و من محو تماشای این تغییر کوچک شده‌ام.…

ادامه