گربه

یکی از روزهای زمستان است مطمئن نیستم چه ماهی از سال. فقط می‌دانم هوا سرد است و ابرها کل آسمان را پوشانده‌اند. از نبودن و ندیدن خورشید خوشحالم. باد شدیدی می‌وزد و گوشه‌ی پالتویم را با خودش می‌برد. گربه‌ای روی ماشین روبرویی نشسته و با نگرانی مرا نگاه می‌کند. یک گربه‌ی خیابانی که متعلق به هیچ‌کس نیست. معلوم است که بسیار چابک است. از اینکه منتظر است من حرکتی کنم تعجب می‌کنم. بوضوح احساس خطر می‌کند و با اینحال همانجا ایستاده، منتظر حرکت بعدی من است.

همیشه در نگاه نافذ گربه‌ها احساس ناراحتی می‌کنم. گویی مانند شیشه‌ای شده‌ام و او درونم را می‌بیند: تهی از معنی. بدون هیچ احساسی به این فضای خالی خیره شده. حتی احساس شرم من را نمی‌بیند. یا شاید هم چشمانش به دنبال چیزی حرکت می‌کند که من در درون خودم نمی‌بینم.

سعی می‌کنم به آرامی درب ماشین را باز کنم. نمی‌خواهم فرار کند. بازی کوچکی‌ست که باهم شروع کرده‌ایم. با ناراحتی تکان می‌خورد و من حرکاتم را آهسته‌تر می‌کنم. نهایتا هنگامی که ماشین استارت می‌خورد روی دیوار می‌پرد و از نظرم محو می‌شود.

~~~

در میدان جنگ، به روبرو خیره شده‌ام. مطلقا هیچ‌کاری جز تکان نخوردن از دست ما بر نمی‌آید. نمی‌دانم چند نفر از ما زنده می‌ماند. اهمیتی هم ندارد. صرفا نشسته‌ایم تا تصمیم بعدی‌مان مشخص شود. گلوله‌هایی که کمتر از نیم‌متر بالای سرمان حرکت می‌کنند، هیچ ترسی همراه خود ندارند. شخصی در کنارم پاکت سیگارش را بیرون می‌آورد. نمی‌دانم کیست. بدون اینکه سرم را بسمت او بگردانم، قبل از اینکه پاکت را به جیبش برگرداند نخی از پاکت او بیرون می‌آورم. برایم فندک روشن می‌کند.

~~~

در راه به اکنون فکر می‌کنم. کار عجیبی‌ست. عجیب‌تر از فکر کردن به فردا و یا شاید ده سال دیگر. انگار مه جلوی چشمانم را گرفته باشد. نمی‌دانم، آیا واقعا مهم است؟ بله، قطعا بدون آن کاری را پیش نخواهم برد. چندسالی است که سیگار نمی‌کشم.

مدتی‌ست که از شهر خارج شده‌ام. با سرعت سرسام‌آوری حرکت می‌کنم. قطرات کوچک باران به شیشه می‌خورد. چشمانم را می‌بندم و دست‌هایم را به آرامی از روی فرمان برمی‌دارم.