محو شدن

گاهی می‌شنوم که شاید آن‌هایی را که دیوانه می‌نامیم؛ در واقع انسان‌های عاقلی هستند و این ما هستیم که یک جای کارمان میلنگد. یا در واقع ما دیوانه‌ایم و کسانی را که بخاطر جنون زندانی کرده‌ایم، باید بجای ما باشند. تفکری که در نگاه اول ترسناک بنظر می‌آید، اما اگر دقت کنم در واقع فقط هیجان‌انگیز است، چرا که اجازه می‌دهد در دورترین نقطه‌های ذهنم که به آن‌ها دسترسی ندارم امید شکل گیرد.

~~~

در ماشین نشسته‌ام و صدای یک‌نواخت موتور که با عصبانیت زوزه می‌کشد ذهنم را پر کرده. وقتی به صدای آن عادت کنم، انگار مرا از گذر زمان جدا کرده باشند. فقط ناظری هستم بر زندگی فردی که بی‌هدف دست و پا می‌زند. شاید برای فرار از خطری که نمی‌داند چیست؛ اما واقعیست، و وجود هم دارد. مبادا فقط دیوانه شده باشد؟

همگی در ماشین نشسته‌ایم. بسوی مقصد معلومی می‌رویم که فعلا، در لحظه، آن را فراموش کرده‌ایم. این سکوت کاملا معنای خودش را در خود دارد: نبودن صدا، نبودن هیچ فکری، نبودن زندگی. اما باید ادامه داد. فرصتی هم برای ناراحت بودن نیست. اگرچه هرچه مسیر بیشتری طی می‌کنیم از آنجایی که می‌خواهم باشم فاصله می‌گیرم، چاره‌ای ندارم. مگر ماشین برای رسیدن به آنجایی که می‌خواهی باشی و بروی به آن برسی نبود؟ پس آیا من دیوانه شده‌ام؟

درد باید جاری شود تا بتوان آن را احساس کرد. هنگامی که زمان متوقف می‌شود، دیگر وجود آن را نمی‌توانم احساس کنم و فقط می‌شود وجودش را تایید یا رد کرد. گذشته مانند جذام مرا از بیرون می‌خورد. آیا می‌خواهم به گذشته برگردم؟ نمی‌دانم. شاید فقط چیزی را جا گذاشته‌ام و باید برگردم. یک اجبار، و نه یک خواستن.