خون

روز سیاهی که با اشاره‌ای از دور، روشنایی مسحور کننده‌ای میابد و مجددا با مرگ ستاره‌ای در من تاریک می‌شود. داستان جدیدی نیست، به آن عادت کرده‌ام. هنگامی که فانوس‌های درونم را یک به یک خاموش می‌کنی، حتما نمی‌دانی. من هم به تو نخواهم گفت.

در نقطه‌ی تلاقی نگاه‌هایمان در دوردست، دوست دارم فکر کنم گلی در آن نقطه روییده. برای من نشان مرگ و برای تو آفرینش یک دوباره است.

~~~

هنگامی که فکر می‌کنم همه چیز را دقیقا محاسبه کرده‌ام و با دقت در دفترهایی لاک و مهر شده نوشته‌ام، خون از زخم‌هایم جاری می‌شود. با خود فکر می‌کنم پس هنوز هم باید بنویسم و آنچه را که گذشت ثبت کنم؛ و اینگونه همه چیز خوب خواهد بود.