پریدن

با قدم‌هایی نسبتا تند پله‌ها را بالا می‌رفت تا به جایگاه برسد. می‌دانست بینهایت جفت چشم از جمعیت هر حرکت او را به دقت تماشا می‌کنند. معلوم نبود چه تعداد آدم آن پایین ایستاده ولی می‌دانست تعدادش از هر عددی که در ذهن او بگنجد بیشتر بود. نور شدیدی که از بالا بر روی او تابیده می‌شد باعث شده بود کت مشکی رنگش نقره‌ای بنظر بیاید. روبروی میکروفون ایستاد. دست‌هایش را مشت کرده بود و دو سمت میز شیشه‌ای را در آن‌‌ها می‌فشرد. لحظه‌ای چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت، گویی می‌خواست صورتش را از جمعیت پنهان کند. با لبخندی به پهنای صورتش، جمعیت را نگریست. آدم نگرانی که ذهنش کیلومترهها دور تر از آنجا بود جایش را به شخص خندان و خون گرمی داده بود.

ــ نمی‌توانم شادی بودنم در این جایگاه را به درستی وصف کنم. همیشه رویای ایستادن در این نقطه را در سر می‌پروراندم اما شکوه این لحظه در هیچ کلمه‌ای توصیف نمی‌شود.

سکوت. گویی منتظر بود صحبت‌هایش در گوش شنوندگانش ته نشین شود. می‌دانست که حرف مهمی برای گفتن ندارد. حتی سعی کرده بود با مذاکره و حتی با دعوا مدیر برنامه را راضی کند تا قسمت سخنرانی را حذف کنند، اما مدیر معتقد بود سخنان او از مهم‌ترین بخش‌های برنامه است. هفته‌ها برای بیان آن چند جمله‌ی روی کاغذ تمرین کرده بودند. تیمی از مجرب‌ترین سخن‌وران برای آموزش او گرد هم آمده بودند و حالا، پشت جایگاه، همه چیز را پاک فراموش کرده بود. البته از اضطراب و نگرانی خبری نبود، او فقط خسته بود. می‌دانست که دیگر کار از کار گذشته و نمی‌توانند او را پایین بیاورند. از آن نقطه به بعد برنامه فقط باید پیش می‌رفت. می‌توانست مدیر را با آن قیافه‌ی عصبی تصور کند که ازینکه می‌بیند او با این فجاعت همه چیز را پیش می‌برد صورتش برفروخته شده، لب‌هایش را به محکمی بهم فشار می‌دهد و نمی‌تواند حتی یک کلمه بگوید. تصمیم گرفت هرچه به ذهنش می‌آید را بگوید به این صورت حداقل کسی آن پایین از شدت کسالت خواب نمی‌رفت.

ادامه دارد