نباید بدانی، نمی‌توانی که بدانی

چراغی که نمی‌دانم چیست کمی آن طرف‌تر روشن شده و نورش چشمک‌زن است. یک طرف صورتت را روشن می‌کند، خاموش، روشن، خاموش و من محو تماشای این تغییر کوچک شده‌ام.

فقط یک قدم با من فاصله داری. کسی کنارم نشسته، صدای باد اجازه نمی‌دهد بشنوم چه می‌گوید. مهم هم نیست. دست‌هایت در جیب‌هایت، به زمین خیره شدی و آهنگی را زمزمه می‌کنی. موهایت در باد تاب می‌خورد.

چرا این تصویر واقعیست؟ تعجب می‌کنم. عادت دارم آن را در کتاب یا متنی که دوستم برایم ایمیل می‌کند بخوانم. اما آن را در جلوی خودم ببینم؟ نباید اجازه بدهم بیشتر از این پیش برود. نمی‌توانی بدانی. نباید که بدانی.

اما بگذار تصور کنم اگر می‌توانستم به تو بگویم، اگر اجازه داشتم چه می‌شد. اما نه بیش از اندازه خوب است. اگر پایم را آنجا بگذارم دیگر بازگشتی ندارد.

خنده‌ام می‌گیرد از همه‌ی این ترس‌ها و یا حتی خواستن‌های کودکانه. نمی‌توانم چنین خواستنی را در خودم بپذیرم. راستش دیگر حوصله کلنجار رفتن را هم ندارم، خسته‌‌تر از آنم که بتوانم. فقط به آن نگاهی می‌کنم، شانه‌ام را بالا می‌اندازم و عبور می‌کنم.