مردانی کوچک

نوشته شده در 17 Jul 17

مردانی کوچک در درونم بر این سوگ سینه می‌زنند. از فراوانی خشم چهره‌شان خالی از هر احساس است؛ به دور خیره شده و هیچ نمی‌بینند.

کودکانی لاغر و بی‌خشم بر روی این آتش می‌رقصند و پای می‌کوبند. شاید که هنوز دست مادرانی را دور می‌کند که هیچ‌گاه آغوشی نبوده‌اند.

ستون‌ها فرو می‌ریزند و مردان کوچک بر قبر ابدیشان بر این آوار سینه می‌زنند.