هر آیینه آن نگاه خیره...

هر از گاهی در آیینه نگاهی به به تو می‌اندازم. از پنجره به بیرون خیره شده‌ای. هیچ چیزی هم نمی‌گویی، فقط نگاه می‌کنی. البته می‌دانم که حواست به حرف‌های ما هست. شاید هم فقط گوشه‌ای از آن، چون نمی‌دانم به چه چیزی فکر می‌کنی.

آیینه وسیله‌ای برای دزدکی نگاه کردن است. نیروی جادویی چشم‌ها را در خودش حبس می‌کند. پس وقتی در آن به کسی خیره شوی نمی‌فهمد و سرش را به سمت تو نمی‌گرداند. شاید وقتی آیینه‌ای می‌شکند هزار نگاه حبس شده از آن بیرون بریزد، در فضا پخش شود و همه جا را پر کند.

چشم‌های خسته‌ات در این صبح زود عجیب است. انگار همان کسی هستی که سال‌ها پیش تو را می‌دیدم، بعد از آن بی‌خبری برای یک مدت طولانی، و حالا هم دوباره اینجا نشسته‌ای و به بیرون نگاه می‌کنی. عجیب نیست؟ شاید پنجمین باریست که با هم هستیم. تصویرهای رنگی و عجیبی از گذشته در سرم مانند اسلاید‌های یک فیلم رد می‌شوند، آن وقت‌هایی که هنوز آرامش عجیبی داشتم، و تو در تنهایی من حضور داشتی. هنوز جلوی چشمانم هست: همه جاهایی را که باهم رفته‌ایم، دیوارهایی که جلوی فرو ریختنشان را گرفتیم، بی‌خوابی‌های چند روزه، دو خبرنگار گمنامی که در جنگ‌های خونین بدون آنکه کلمه‌ای به زبان آورده باشیم حضور داشتیم. حضور محض. بودن زیبای تو.

اگر این چنین نزدیک بودیم، چرا تنهایم گذاشتی؟ مبادا که من تو را تنها گذاشته‌ باشم؟

~~~~~

سربازهای من، در کوپه‌ی قطار نشسته‌اند و از جنگ باز می‌گردند. درست مانند زمان، روی ریل ثابت در مسیری معین که البته انتهای آن مشخص نیست. فقط حرکت می‌کند، توسط چه کسی؟ نمی‌دانم. احتمالا او را هیچ‌گاه نبینم. مقصد هم معلوم نیست. ترس بی‌نهایت بودنِ این مسیر همیشه با من هست. جاودانگی‌ام را در جنگ از دست داده‌ام و حالا فقط می‌خواهم همه چیز در جهان تمام شدنی باشد.

سه سربازی که در یکی از کوپه‌های آخرین واگن نشسته‌اند تقریبا یکدیگر را نمی‌شناسند. هیچ‌کس دیگری را در این قطار نمی‌شناسد: تمام آن‌هایی که با هم آشنا بوده‌اند در جنگ کشته شده‌اند. و حالا فقط تعدادی غریبه از یک دیگر در این قطار باقی مانده؛ که از پنجره به صحنه‌هایی که آرام آرام به گذشته باز می‌گردد خیره شده‌اند. هیچ‌گاه انقدر باهم هماهنگ نبوده‌ایم، همگی در سکوت کامل خیره به بیرون.

جنگ یک بازی zero-sum-game نیست. اینکه فلانی برد و آن یکی شکست خورد و جمع آن می‌شود صفر، دروغ محض است. هر دوطرف چیزهایی را می‌بازند و در پایان تکه‌پاره‌هایی می‌ماند که در همه جا تکرار می‌شود. کسی چیزی را بدست نمی‌آورد. به زمین فکر می‌کنم، که با حرص آن را برای خود می‌دانیم و دیگری را در آن راه نمی‌دهیم و احساس پیروزی می‌کنیم. این زمین با خود چه می‌اندیشد؟ چند نفر مانند من را دیده؟ حتما می‌داند که من را هم دیگری بیرون خواهد راند. این را الآن می‌فهمم. زمانی را که باید با زمینم می‌گذراندم را بر روی آن، برای آن، جنگیده‌ام و حالا هم زمان آن رسیده که ترکش کنم. تو را همیشه دوست خواهم داشت ولی لازم نیست که به زبان بیاورم. می‌دانم که می‌دانی، مانند همیشه. اما کاش این را هم بدانی که عوض شده‌ام.