عنوان ندارد

سعی می‌کنم در حالت نشسته خواب بروم. تعداد زیادی بالش را بصورت شیب‌داری کنار دیواره‌ی تخت‌خواب چیده‌ام و شب‌ها بجای دراز کشیدن، روی بالش‌ها تکیه می‌کنم تا کم‌کم وارد دنیای رویا شوم. کمی از وحشتم کم می‌کند اما فایده‌ی چندانی ندارد. بیشتر برای سرگرم کردن من است تا بتوانم ذهنم را راضی کنم که کاری برای انجام دادن دارم و خودم را به درون تخت‌خواب بکشانم.

کمی که می‌گذرد و صداهای اطرافم محو می‌شوند، انگار من را در اقیانوس تاریکی رها می‌کنند. با ضربه‌ای به سطح برخورد می‌کنم و سپس در آب‌های سیاه و تاریک تندتر و تندتر فرو می‌روم. نفسم بند می‌رود. به هوای بیشتری احتیاج دارم. دست و پا نمی‌زنم، چون اختیارشان را از دست داده‌ام. دیگر تحملش غیر ممکن شده. چشمانم باز می‌شود.