نباید بدانی، نمی‌توانی که بدانی

چراغی که نمی‌دانم چیست کمی آن طرف‌تر روشن شده و نورش چشمک‌زن است. یک طرف صورتت را روشن می‌کند، خاموش، روشن، خاموش و من محو تماشای این تغییر کوچک شده‌ام.…

ادامه

درخت

به نفر بعد فکر می‌کنم که در جای تو نشسته. دستانش را نگاه نمی‌کنم. نه، تو را به یاد نمی‌آورم مدت‌هاست که همدیگر را ندیده‌ایم. همه چیز فراموش شده، ولی می‌دانم که دیگر نباید نگاه کرد. نگاه کردن ینی عادت کردن.…

ادامه

پریدن

سکوت. گویی منتظر بود صحبت‌هایش در گوش شنوندگانش ته نشین شود. می‌دانست که حرف مهمی برای گفتن ندارد.…

ادامه

مرگ

مرگ، مادر مهربانی است که بچه‌ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می‌خواباند…

ادامه

مردانی کوچک

مردانی کوچک در درونم بر این سوگ سینه می‌زنند. از فراوانی خشم چهره‌شان خالی از هر احساس است؛ به دور خیره شده و هیچ نمی‌بینند.…

ادامه

عنوان ندارد

انگار من را در اقیانوس تاریکی رها می‌کنند. با ضربه‌ای به سطح برخورد می‌کنم و سپس در آب‌های سیاه و تاریک تندتر و تندتر فرو می‌روم.…

ادامه

ده سال بعد، ده سال قبل

آیا فردا کار جدیدی را شروع می‌کنم؟ نمی‌دانم. پسفردا به این فکر خواهم کرد که چرا دیروزش هیچ کاری را شروع نکردم؛ اینجور راحت‌تر است.…

ادامه

دنیای آن بیرون

دنیای بیرون عجیب است. آدم‌ها بزرگ شده‌اند. من هم بزرگ شده‌ام. اما من یک زندانی انفرادی هستم. هرجا لازم شد دیوار شیشه‌ای جیبی و تاشوی خودم را بیرون می‌آورم و می‌کشم دور تا دورم. بعد هم از پشت دیوار بهم لبخند می‌زنیم.…

ادامه

خانواده‌ی تیکرها، اپیزود یک

خانه‌ی آن‌ها بر روی نوک عقربه‌ی ثانیه‌شمار یک ساعت غول‌پیکر قرار داشت. در قسمت شمال غربی شهر دیوار کم ارتفاع اما بسیار قطوری ساخته شده بود که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت.…

ادامه

خانواده‌ی تیکرها، اپیزود یک

خانه‌ی آن‌ها بر روی نوک عقربه‌ی ثانیه‌شمار یک ساعت غول‌پیکر قرار داشت. در قسمت شمال غربی شهر دیوار کم ارتفاع اما بسیار قطوری ساخته شده بود که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت.…

ادامه