دیوار

آدم از وقتی پاش به زمین باز شد، کش‌مکشش با دیوار شروع شد. اول که دمبال آماده‌هاش بود، یه غاری پیدا می‌کرد که دیواراش محکم باشه. درست هم از همون موقع شروع کرد بازی درآوردن. روش نقاشی کشید. میتونست روی کف زمین بکشه، یا روی سقف. ولی روی دیوار کشید. حالا شاید اون قلمش رو یدور روی زمین نخراشیده هم خراشوند ولی بچه‌ی تخسش انقدر فردا روش دویید و ورجه ورجه کرد که چیزی از اون نقاشی نموند.

وقتی دست به گِلِش خوب شد شروع کرد خشت ساختن. حالا می‌تونست همونجایی دیوار بکشه که خودش می‌خواست دیگه منت غار رو نمی‌کشید با اون دالون تاریک و افسرده‌اش. بالای کوه، پایین درّه. وسط آسمون. کسی چه میدونه شاید توی همون غار هم یه دیوار کشید. همون وسط جلوی نقاشیا.

ولی بودن دیوار، مسئله‌ی کریهیه. چیزی نبود که بشه ساده ازش گذشت. باید روش رنگ بپاشیم شاید از زشتیش کم شد. اصلا بیاید یه قاب آویزون کنیم اینجا دیوار پشت این قاب قایم شه، کسی بهش گیر نده خب اون بیچاره هم آرامش میخواد.

اما هرچقدرم قایمش کنی، شاعر چشم بصیرت داره، هنرمنده! دیوارو حس میکنه. یروزم میاد میگه یه دیواره یه دیواره، یه سیگاره. با شایدم پرنده یا همنچین چیزی. بهرحال. به نظر من که سیگاره. یکی دیگه بود براش پشت دیوار جذاب‌تر بود، با اصرار میپرسید اونجا کیه کیه پشت اون دیوار کیه. ما رفتیم نگاه انداختیم کسی نبود ولی اون هنوزم از توی نوارها، کاست‌ها و ضبط‌ها همین سوالو می‌پرسه.

دردسر از وقتی شروع شد که آدم با خودش تصمیم گرفت که آره، دیوار کلا بده. حالا اگر چهارتا باشه که از یکی هم بدتره. اینجور شد که چهارتا دیوار رو گذاشتن کنار هم، یا یه در فلزی، برا تنوع. هرکس کار بدی می‌کرد می‌شوندنش توی اون چهاردیواری با در فلزی، از پشت نرده‌ها بهش غذا می‌دادن. اگرم شکلک در می‌آورد یا بقیه رو با کارای جالبش می‌خندوند یه چایی بهش جایزه می‌دادن.

نوبت به ما که رسید، زمونه عوض شده بود. من گفتم ای بابا این خشت و سیمان که سخته، چه کاریه. تازه جا هم که گرونه، جاهای خوبم دیوار کشیدن چیزی برای ما نمونده. بیاین دیوار نکشیم! یهو دیدین صلحِ نوبلِ خلاقیت هم بهمون دادن. اول خوششون اومد، اما یکی گفت سیمان سخته؟ خب با شیشه دیوار میزنیم. حالا دیوار شیشهای هم ساده نیست. نمیشه روی جای تق و لق بزنیش، یکم بلرزه همش می‌شکنه پودر میشه، می‌ریزه. کجا بزنیم کجا نزنیم قرار شد دیوار رو وسط فکر بزنیم. از این پایین تا بالا، شاید بلندترین دیوار دنیا. هرچی من گفتم قبول فکر من جای راکد و آروم، زمینش خوب ولی اخه اونجا که جای دیوار زدن نیست! داشتم صحبت میکردم جمله آخر رو تموم نکرده بودم که دیدم پریدن پشت بیل مکانیکی و جرثقیل‌هاشون، یک عالمه خشت شیشه‌ای آوردن یه دیوار کشیدن از این پایین تا اون بالا.

سال بعد که نماینده‌ی صلح نوبل خلاقیت از گینس میومد برای بازدید، با وسواس این شیشه رو برق انداختن. خط و خش‌هاشو گرفتن و مواظب بودن یدونه لک انگشت هم روش نمونه. نماینده که اومد چشمش چیزی ندید، هرچی نگاه کرد گفت من دیواری نمی‌بینم! خب آره دیگه زیادی تمیزش کرده بودن. من فقط بهشون پوزخند میزدم. احمقا.

حالا این پرنده‌ی فکر که پرواز می‌کنه، اونم چشمش نمی‌بینه و تق! محکم میخوره به دیوار شیشه‌ای میفته همین پایین. همین پا، میترکه تموم میشه. تا سال بعد. تا فردا.