کوشا

سن و سالی نداشتم که koosha.com رو باز کردم. اون موقع‌ها با دایالاپ بودم و بجای گوگل کردن، هرچی‌که‌میخواستم.کام رو باز می‌کردم. شایدم هنوز گوگلی نبود نمی‌دونم. یادم نیست. توی سایتش یه عکس بزرگ وسط صفحه بود با دکمه‌های قبلی و بعدی. نمیدونستم خیلی روتینه و اسم هم داره: فتوبلاگ. جالب بود. میشد یه دوربین بزرگ دست گرفت، حتی بزرگ‌تر از دوربین سنگین ما، از هواپیماهایی که توی ٱسمون یه ابر جا میگذارن عکس گرفت. زیرش هم یه جمله کوتاه نوشت. احتمالا همون چیزی که از تو ذهن خود کوشا می‌گذره وقتی عکس رو نگاه میکنه.

آخه اون زمان عکس گرفتن ساده نبود. ظاهر کردن می‌خواست. با کلی استرس نکنه سیاه بشه بعدا. یا نکنه تار شده؟ نکنه دستم لرزید؟ راستی ۸ تا دیگه عکس بیشتر نمونده. بگذار برای وقتی لباسم خوبه، با این قیافه ازم عکس نگیریا.

اما حالا میشد از پرنده‌های روی شاخه، از یه برگ وسط پارک یا یدونه آلبالو روی درخت هم عکس گرفت. توی کادر حتی یک‌نفر، حتی خودت رو هم راه ندی. یا شایدم از رفلکس مردم لندن -لندن؟ پاریس؟- در حال لبخند زدن توی شیشه‌ی مغازه کنار پیاده‌رو. من اما، از توی لنز دوربین کوشا، کوشا رو می‌دیدم.

کوچیکتر از اون بودم که دنیا با اینجور چیزا برام قشنگ بشه. ولی تصور اینکه یک نفر دیگه هم اسم من توی لندن از چیزایی عکس می‌گیره که بقیه به سختی بهشون نگاه میکنن، اینکه هوا اونجا ابریه، اینکه شاید زندگیش پر از آرامشه آرومم می‌کرد. قبلا ازینجا رفته. زندگی، خوبی داره. کوشای لندن توی شهر من نیست، که آفتابش همه چیز رو سورونده بود. آرامشم رو.

چند سال بعد یک دوربین دیجیتال خریدیم. مارک المپوس. از برگ‌ها عکس می‌گرفتم، آسمون، ابرا ولی توی اون شهر خاک گرفته زیر افتاب داغ، هیچ کدوم از عکس‌ها مثل عکس کوشای لندن نشد. البته مقایسه با یک عکاس حرفه‌ای با دوربین و لنز چند هزاردلاری کار احمقانه‌ای بود ولی تجربه بهم ثابت کرده مهم حسیه که نسبت به عکس داری. بدترین دوربین یا بی‌ریخت‌ترین کادربندی هیچ کدوم مهم نیس اگر عکست رو دوست داری.