دریادار -قسمت صفر

دریادار پیر توی کشتیش یه بادبان داشت. حالا ممکنه بگید خب اینکه مهم نیس عموی من توی قایقش دوتا بادبان داره. یا اصلا چرا دریادار باید همیشه پیر باشه، یا حتی اگر پیر شده چرا برای ما مهم باشه، که خب حق دارید.

پس دریادار، یه کشتی داشت. همین. ولی بیاید قبول کنیم اینکه کشتی یکی بادبان داره یا دوتا، مهمه. حاضرید یه کشتی با یدونه بادبان بخرید؟ خب دریادار هم زیاد ازین وضع راضی نبود. کشتی رو فروخت به کارخونه‌ی بازیافت با پولش برای خودش یه ساندویچ و یه پاکت سیگار خرید همینجور که پاهاشو روی اسکله تاب میداد ساندویچشو گاز میزد.

پس حالا میتونیم بگیم دریادار پیر یه پاکت سیگار و یه ساندویچ داشت. و البته یه پسر جوان و کله‌شق، که عکسشو توی جیبش نگه می‌داشت. نمیدونست پسرش کجاست. من میدونم کجاس اما این رو نمی‌دونم کار خوبیه به دریادار بگم یا نه. پسرش رو گرفته بودن برده بودن سربازی. رفته بود خدمت اجباری در واقع.

همسر دریادار مدیر مدرسه بود. آدم بداخلاقی نبود ولی بچه‌ها مث سگ ازش می‌ترسیدن. نمیدونم چرا. لم میداد روی صندلی پاشو مینداخت روی پا، با چشمای نافذش از پنجره‌ی دفتر به بچه‌های روی حیاط نگاه می‌کرد. حتی نمی‌دونم چرا به بچه‌ها نگاه می‌کرد. مگه کار دیگه‌ای نداشت؟ نوشتن نامه به فلان والدین که بچه شما خیلی دردسر درست کرده یا نمیدونم دیدار با فلان خیّری که توی رنگ کردن دیوارای مدرسه کمک کرده بود. قطعا این کارا مهم بودن ولی دلش نمیخواست. دوست داشت سوزبان ریل قطار باشه. روی صندلی چرت بزنه و سر ساعت مقرر یه دسته رو بکشه. هر از گاهی هم رد شدن قطار پرسروصدا چرتشو پاره کنه.