دریادار - ادامه اول

دریادار پیر، که حالا شایدم پیر نبود، یا پیر بود ولی پیر بودنش خیلی مهم نبود، پاکت سیگارش رو برداشت رفت پیش جورج. همینجور که براش تعریف میکرد چه ساندویچی خریده جورج طناب‌های کَلَکش رو محکم می‌کرد. انگار گوشاش نمی‌شنید. پرسید حالا کجا داری میری؟ حواست کجاس؟ بیا این چاقو. زیاد از ته نبری در میره. - میرم دریا. + با کَلَک؟ خل ‌شدی؟ لابد انتظار داری یه کوسه هم شکار کنی بیاری؟ - بر نمی‌گردم. + ع، مگه کجا داری میری؟ - نمی‌دونم. ببین، یه نامه هست، میدم دستت. وقتی ناتالی اومد بده بهش.

جورج خیالش راحت بود میدونست دریادار انقدر بی‌حوصله‌س که حتی توی پاکت رو نگاه نمی‌کنه، چه برسه به خوندن.

بیخیال جورج، خودتم می‌دونی که راه دوری نمی‌ری. آخرش برمی‌گردی همینجا. بیا امشب رو پیش من بمون. یه شیشه ویسکی حالت رو جا میاره. ویسکی… دریادار پیر جورج رو خوب می‌شناخت. دستاش لحظه‌ای مکث کرد و دوباره مشغول گره زدن طناب شد.

باشه ساعت ۸ میام. الان ولی کار دارم بهتره تنهام بگذاری.