سازمان بررسی و تصمیم‌گیری - قسمت اول

به داخل سالن کوچک قدم گذاشت. مرد میانسالی بود. موهای مشکی که قسمت میانی کاملا ریخته بود. با کت چرمی قهوه‌ای رنگ و یک شلوار جین آبی. معلوم بود به ظاهر خودش اهمیت میداد: کفش‌های واکس زده، لباس آبی کمرنگ بدون یک خط چروک و خط اتو که به دقت‌ روی شلوار انداخته شده بود. نگاهش تا افق می‌‌رفت. معلوم نبود به کجا خیره شده. پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد. با خود اخم کرد، فندک در جیب کتش نبود. باز هم توی ماشین جا مانده. قبل از اینکه به سمت در برگردد خانمی قدبلند با لباس فرم یک بسته کبریت کوچک در یک سینی به او تعارف کرد. تشکر کوچک و خشکی کرد و با کبریت تعارفی سیگارش را آتش زد. دروغگوهای مشتری مدار! سیگارم را خودم می‌توانم روشن کنم، کارم را انجام دهید.

]- آقای جانسون؟ ]+ بله خودم هستم ]- آقای هریسون در دفترشون منتظر شما هستن. انتهای راهرو. لطفا دنبال من بیایید.

در را برای او نگه داشته بود. بدون اینکه نگاهی به چهره‌اش بیندازد یا تعظیم کوتاه او را متوجه شود وارد اتاق شد. آقای هریسون با لبخند گرمی از پشت میزش بلند شد و به استقبالش آمد.

]- بفرمایید جناب جانسون. من امروز کاملا در خدمت شما هستم ]+ فکر کنم درخواست من رو قبلا دریافت کردید. همه چیز واضح و مشخص بود. مدارک همگی بدون نقص بودن. ]- بله بله درخواستتون رو مطالعه کردم. ولی باور بفرمایید کاری از دست من ساخته نیست. حتما قبل از آمدن به زمین، قوانین رو مطالعه کردید، بند سوم قانون بازگشت زودهنگام به صراحت ذکر میکنه که… ]+ بله اون رو خوندم و همونجور که توی درخواست نوشته بودم ]-اگر به دقت مطالعه کرده بودید]- همه‌ی مراحل قانون آسان‌سازی شرایط اضطراری طی شده. کلیه ارتباط‌‌ها قطع شده‌اند. رضایت همه‌ی ساکنین رو هم به ثبت رسوندم. نمی‌فهمم برای چی من رو اینجا نگه می‌دارید؟ ]- جناب جانسون، بیزنسی که ما اینجا انجام می‌دیم بسیار حساس و ظریف هست. با کوچکترین خطایی ممکنه کل زیرساخت‌ها از بین بره. درباره‌ی واکنش‌های زنجیره‌ای چیزی شنیدید؟ در صورتی که با پایان دادن زندگیتون موافقت کنیم ممکنه هنوز ارتباط کوچیک و بررسی نشده‌ای بین شما و ساکنین اینجا و شما وجود داشته باشه که خب، تصمیم شمارو به افراد مرتبط سرایت بده، و تصمیم اون‌هارو به بقیه… متوجه منظورم که میشید؟

بحث کردن با این آدم فایده‌ای نداشت. از روی صندلی بلند شد و با قدم‌های بلند به سمت در خروجی گام برداشت.

]- آقای جانسون! آقای جانسون! لطفا اجازه بدید قطعا یکی از راهکارهای جاگزین ما می‌تونه به شما کمک کنه!

خودتون و راهکارهای جایگزینتون برید به جهنم. بالاخره راهش رو پیدا می‌کرد. قرار نبود بیشتر از این به زندگی ادامه بده. و هیچ‌کس چنین حقی نداشت که او رو از تصمیمش منصرف کنه. توی جیبش دنبال کلید ماشین می‌گشت. نکنه کلید روهم گم کرده بود؟

]- با درخواستت موافقت نشد نه؟

صدا از انتهای بن‌بست میومد. وقتی چشمش کم‌کم به تاریکی کوچه عادت کرد ولگرد رو دید که به سطل زباله لم داده بود.

]+ شما؟ ]- کارشون همینه. من می‌تونم مشکلت رو حل کنم.

نگاهی به سر و وضع ولگرد انداخت.

]+ بنظر نمیاد حتی تونسته باشی مشکل خودت رو حل کنی. ]- چی باعث میشه فکر کنی من مشکلی دارم؟ ببین من چیزی از تو نمی‌خوام. فقط این کارت رو بگیر همراهت داشته باش. داشتنش ضرری نداره.

و اومد به سمت جایی که ماشین پارک شده بود. آقای جانسون کمی از این حرکت جا خورد. شاید فقط میخواست کیف پولش رو بدزده. معذب شد و حالت آماده باش به خودش گرفت. ولگرد پوزخندی زد و یه کارت شیری رنگ رو روی ماشین گذاشت و با حرکت ظریفی که از چنین آدمی انتظارش رو نداشت به سوی انتهای کوچه چرخید و از نظر محو شد. همینجور که نگاهش به انتهای کوچه بود، با حرکت دست کارت رو از روی ماشین برداشت. در آخر نگاهش رو انداخت به کارت. چیزی جز یک علامت برجسته طلایی که روی کارت حک شده بود دیده نمی‌شد. نه اسمی، نه شماره تلفنی. نشان حک شده رو قبلا دیده بود؟ نه حتما اشتباه می‌کرد. حتما او را دست انداخته و الآن در راه نزدیک‌ترین مشروب‌فروشی در حال خندیدن به شوخی بامزه‌شون بودند. با این حال کارت رو توی جیب بغل کت چرمی گذاشت. مشروب‌فروشی… آره به ‌نظر فکر خوبی میاد.

بار یوهان اسم مشروب‌فروشی کوچکی بود در خیابان باگینز، شماره‌ی صدو سی و سه. تعدادی پله که به پایین می‌رفت و فضای تاریک و آرومی داشت. مشتری‌های بار معمولا چند دانشجوی سال کالج جردن بودند که گاهی کلاس ساعت ده صبحشان را به بار نزدیک به خوابگاه منتقل می‌کردند. آقای جانسون دورترین صندلی را انتخاب کرد تا باد سرد پاییزی با باز شدن در به او نخورد. هنگامی که سفارشش را به مسئول بار که همیشه حوله‌ای در دستش داشت توضیح می‌داد نگاهش به خالکوبی روی ساعد او افتاد. همان علامت روی کارت که این دفعه با رنگ سیاه روی پوست مرد تنومند حک شده بود. سوال مجدد مسئول بار او را به خودش آورد.

]- با یخ؟ ]+ آن خالکوبی رو از کجا آوردی؟ ]- اینجا من سوال‌هارو می‌پرسم. با یخ؟ ]+ من این علامت رو قبلا هم دیدم، ببین، اینجا…

و به جیب کتش نگاهی انداخت تا کارت را بیرون آورد. وقتی سرش را بالا آورد با تعجب مرد را دید که با سرعت از در بیرون می‌رود.

]+ هی! واسا، فقط یه سوال ساده بود!

در جلوی چشمان متعجب دانشجوها، با سرو صدای زیاد چهارپایه‌اش را به کناری راند و به دنبال مرد دوید. در بیرون بار او را دید که با قدم‌های بلند در حال دور شدن بود و به داخل کوچه‌ی تنگی در کنار یکی از ساختمان‌های بلوک پایینی پیچید. در حالی که به سمت او می‌دوید با خودش فکر کرد «چه حماقتی، چه حماقتی». داخل کوچه تاریک‌تر و تاریک‌تر می‌‌شد. ناامید از رسیدن به مرد، دستش را به دیوار تکیه داد تا نفسی تازه کند که دست سردی یقه‌ی کتش گرفت و محکم به دیوار کوباند. تیغه‌ی سرد چاقو را روی گلوی خودش حس می‌کرد.

]- تو کی هستی؟ دنبال چی می‌گردی؟

به سختی خنده‌ای کرد و گفت ]+ اگر از چاقویی که توی دستت داری استفاده کنی منو بیشتر خوشحال کردی.

چاقو را محکم‌تر به گلوی او فشار داد.

]- خوشمزه بودن بسه. گفتم کی هستی؟ دنبال چی می‌گردی ]+ امروز صبح موقع برگشتن از ساختمان سازمان بررسی و تصمیم‌گیری، یه ولگرد این کارت رو بهم داد. گفت می‌تونه مشکل منو حل کنه. ولی حرف بیشتری نزد. همین! چیز بیشتری ندارم که بگم ]- اون یه احمقه، هیچ‌کس نمی‌تونه سازمان رو دور بزنه. فقط یه راه خروج هست، و تا اونا نخوان هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی. ]+ اون؟ پس می‌شناسیش ]- این ماه بار دومیه که دردسر درست می‌کنه. اسمش ناتالیه ]+ خب اگر اون چاقو رو برداری من می‌تونم برم پیش ناتالی و بیشتر ازین برات دردسر درست نکنم.

ادامه دارد.