آقای بادبادک

آقای بادبادک، درحالی که دستاش توی جیبش بود به دیوار تکیه کرده بود و چشماش خط‌های موزاییک روی زمین رو دنبال میکرد.

. من چیز بیشتری ازین کاغذی که هستم ندارم بهت بدم. . خب اما کاغذ رو باد می‌بره! . می‌دونم. من خواستم مقوایی باشم اما مقوا دیگه پرواز نمی‌کنه. . من که پرواز کردن نمی‌خوام. من اصلا پرواز کردن رو دوست ندارم. برام بستنی بخر. . بستنی… . الان! . اوهوم.

و پرواز کرد سمت بستنی‌فروشی. یک دکه‌ی کوچولو با بستنی‌های کاکائویی توی اون سرمای زمستون، وقتی ابرا هنوز توی آسمون بودن، وقتی هوا هنوز خوشگلیاشو داشت. دوتا بستنی قیفی خرید. وقتی برمی‌گشت، پاش گیر کرد به تیکه سنگ روی زمین و یکی از بستنی‌های قیفی افتاد روی کاغذ نازک و سفید آقای بادبادک.

. با بستنی من چیکار کردی؟ چرا ریختی روی خودت؟ . پام گیر کرد به سنگ افتا.. . خب من حالا چیکار کنم؟ از اولش هم باید خودم می‌رفتم می‌دونستم نمی‌تونی. نگاه کن، تا خوردی. این گوشه هم پاره شده. من دیگه این کاغذ پاره رو نمیخوام.

وقتی دور میشد، آقای بادبادک به ابرای توی آسمون نگاه می‌کرد. سعی کرد بره به سمت ابرا اما الان دیگه خیلی سنگین شده بود. باد تندی وزیدن گرفت، نتونست خودشو نگه داره و افتاد توی جوب کنار خیابون. حالا روزهاست که آب آقای بادبادک رو خیابون به خیابون با خودش تند و تند می‌بره.