جین - ۲۹ ژوئن ۱۸۳۴

عزیزم باید داستان عجیبی برایت بگویم. امروز با رنه دعوا کردیم، آن هم یک مساله کاملا پیش پا افتاده. به من گفت که بیش از اندازه حساس شده‌ام و نباید انقدر زود از کوره در بروم، اما من فقط از دست او رنجیدم و در حالی که اشک از چشمانم جاری بود به درون اتاقم دویدم تا وسایلم را جمع کنم. رنه به دنبالم آمد و هرچه اصرار کرد تا مرا منصرف کند فایده‌ای نداشت. برایش توضیح دادم که با این حالم ادامه سفر برایم غیر ممکن است. میدانم که در نیمه‌ی راه اورا تنها می‌گذارم اما می‌دانم که درک می‌کند. این نامه را به او میدهم تا برایت پست کند. تا به خانه برسم چیزی برایت نخواهم نوشت.

دوست‌دار تو