دریادار

دریادار پیر، که شایدم پیر نبود، و قایقش رو فروخته بود و الآن یک کشتی کوچولو از دوستش قرض گرفته بود، توی دریاچه‌ی آرام لم داده بود به لبه‌ی کشتی و تا کمر خم شده بود روی آب. زل زده بود به آب، انگار منتظر کسی بود که بیاد بیرون. مثلا یک پری دریایی خوشگل. خوشگل؟ پری دریایی خوشگل میتونه باشه؟ با اون دم زشت و ناجورش؟ خب سگ خورد، مثلا فرشته آرزوها.

بعد پاکت سیگارش رو از جیبش آورد بیرون، یه نخ آتیش زد، با خودش فکر کرد خب، من دقیقا چه آرزوی دارم؟ یخورده ریشش رو خاروند و دوباره زل زد اما اینبار به افق آبی. همه جا ساکت بود. حتی مرغ‌های دریایی احمق هم صداشون در نمیومد. بهتر. سکوت کر کننده‌ای بود. اما بیخود رویایش نکن با این همه تکون خوردن کشتی و قیریچ قیریچ هزار جور تخته چوبی که بهم مالیده میشدن و با عشوه آه و ناله میکردن یا صدای خوردن آب به دیواره قایق همچین سکوتی هم نبود.

دریادار پیر یبار دیگه از خوش سوال کرد: دقیقا چه مرگته؟ باز ریشش رو خاروند. جوابی نداشت. سیگارش رو زیر پا خاموش کرد.