کوپه‌ی ساعت نه و چهل دقیقه

مرد مسن داخل کوپه‌ی به سختی لقمه‌ای از غذای پر بو و سبزرنگش را داخل مقدار زیادی نان می‌ریخت و با زور زیاد به داخل دهانش فشار می‌داد جوری که از شدت فشار دستانش شروع می‌کرد به لرزیدن. در تمام مدتی که در حال جویدن بود دستانش مانند دستان مرده‌ای که به زور روی صندلی نشانده شده باشد به دو طرفش میفتاد. چشمانش به روبرو خیره میشد، پیشانی مرا سوراخ میکرد و تا نمیدانم کجای زمان می‌رفت. بعد از هر لقمه دهانش به شکل سمور آبی در میامد و با انگشت باریکش و سفیدش عینکش را روی دماغش تنظیم می‌کرد. هنگامی که غذایش تمام شد نوبت به پیدا کردن باقیمانده‌ی غذاها از لابلای دندانهایش می‌رسید. ورزش زبان. دندان‌هایش به طرز عجیبی سفید بودند. شاید هم مصنوعی بودند که سن او هم آن را تایید می‌کرد. دیگر تحمل نداشتم. البته چیز بیشتری برای تحمل کردن نمانده بود. تمامی ۶ نفر داخل کوپه‌ی شماره‌ی ده همت کرده بودیم و لقمه به لقمه‌ی آن غذای سبز و لزج را فرو داده بودیم.

دیگر باید راه می‌رفتم. قطار حیاط پشتی ندارد که توی آن بشود قدم زد و احساس متفکر بودن کرد. و به وایسیدن کنار درب دستشویی رضایت می‌دهم. جایی که دست به تنبان با چشمانی مانند وزغ بیرون زده به سمت آن می‌دویدند و چند دقیقه بعد مانند معتادی که نشعه کرده سلانه سلانه برمی‌گشتند.

واگن رستوران را برای تعمیرات به مرخصی دائم فرستاده بودند. آخرین سنگر رو از دست داده بودیم و باید در کنار آبریزگاه پناه می‌گرفتیم. در هر ایستگاهی درب دستشویی را می‌بندند. مسافران طلبکار یک به یک زل می‌زنند توی چشمانم، جوری که اگر الان این درب را باز نکنی میشاشم روی کفش‌هایت. باید سیستم تخلیه قطار و اینکه چطور کاردستی‌هایشان روی ریل رها می‌شود را توضیح می‌دادم.

-… و برای اینکه ریل و ایستگاه بو نگیرد اینجا که ایستاده‌اند درب را می‌بندند. - پس می‌توانم پیاده شوم؟ اینجا دستشویی دارد؟ - نه اینجا ایستگاه نیست دستشویی ندارد. - اگر ایستگاه نیست پس چرا درب را می‌بندند؟ مگر الان نگفتی در ایستگاه که بایستد درب دستشویی را می‌بندند؟

نه من نگفتم. من گه خوردم. چشمانم را چند ثانیه میبندم. شاید وقتی باز کرده باشم رسیده باشیم. مسافر با اعصاب خراب برای امتحان کردن دستشویی دیگر می‌رود.

لجن از تمام راه‌رو می‌بارد. شاید در ایستگاه! بعدی پیاده شوم، خودم را به جاده یا ترمینال برسانم. نیم‌ساعت بعد قطار زودتر از ساعت معمول برای نماز می‌ایستد. لحظه رهایی. به بیرون می‌دوم و پاهایم زمین را چنگ می‌زنند. بوق را که می‌زنند زنگ تفریح تمام است باید برگردیم درون انفرادی‌های خودمان. چشمانم روی سکو راه می‌روند قدم‌هایم مرا به کوپه می‌رساند.