طاهره، آن طرف‌تر از مرز

بعد از سه شبانه روز کامل بی‌خوابی برگشتن به دنیای خواب عجیب است. تماشاچیانی که دور تخت‌خوابم نشسته‌اند عجیب نگاهم می‌کنند، گویا دیگر انتظار نداشته‌اند مرا اینجا ببینند ولی حالا بازگشته‌ام. موقعیت جالبی هم نیست، همه چیز بهم ریخته، خوابم نمی‌برد. گویا فراموش کرده باشم چگونه می‌خوابند. بعد از کلی مشت زدن به بالش، غلتیدن زیر پتو و کلافگی می‌بینم فایده‌ای ندارد، باید کمی راه بروم. با دستانم ساعت را بعد از دو باز زمین زدن از روی میز برمی‌دارم و خوب که دقت می‌کنم ۴ ساعت از آخرین ‌باری که نگاهش کرده‌ام گذشته. یعنی حتی نفهمیدم کِی خوابیده و کی بیدار شده‌ام! چند ساعتی از این میان گم شده این است. مثل تمام زندگیم: پر از ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجا رفته‌اند.

چهار روز نخوابیدن حال عجیبی دارد. خود من بیدارم و همه‌ی آن بخش‌های ذهنم که کارشان تولید نگرانی و استرس است به خواب رفته‌اند. گیج و منگند و کارشان را درست انجام نمی‌دهند و این مرا می‌ترساند. عجیب‌تر آنکه روی خط مرزی گیر کرده‌ام، نه بیدارم و نه رویا می‌بینم. آدم‌های دنیای خواب کنارم راه می‌روند و همه واقعی هستیم. دست دوست واقعیم را می‌گیرم و در دنیای خواب قدم می‌زنیم. چشمانم را که می‌بندم طاهره را می‌بینم، می‌دانم که بیدار نیستم، که با باز کردن چشمانم رویایش مانند حبابی می‌ترکد در هوا ناپدید می‌شود. درد رفتنش زیاد است پس بهتر است کمی به دیوار روبرویم خیره شوم تا خیالش تمام شود. اما به محض روی هم گذاشتن چشمانم باز هم با سماجت خاص خودش آنجاست. کنار پنجره‌ی ماشین زیر آفتاب ایتساده است. چشمانم را باز می‌کنم. دیوار. دیگر باید رفته باشد. اما باز هم آنجاست. حتی دیگر دیواری روبرویم نیست. پشت فرمان ماشین نشسته‌ام. می‌دانم طاهره واقعی نیست اما دلم می‌خواهد با من بماند.

ــ خب سوار شو برویم
ــ باهم می‌رویم؟
ــ هوم

مردد هستم. آیا باید به او بگویم؟ نکند همه چیز بد شود و او را برای همیشه از دست بدهم؟ نکند خواب هستم؟ اگر خواب باشم که با این کار درد بیداری‌اش بیشتر می‌شود. می‌دانم که خوابم.

ــ می‌خواهم مرا ببوسی.

الان باید عصبانی شود. حالا چه می‌شود؟ حتما الآن راهش را می‌گیرد و می‌رود، و دیگر او را نمی‌بینم. با حالت عادی جواب می‌دهد:‌ «همینجا؟» و تا کمر خم می‌شود توی ماشین. مرا می‌بوسد.

نکند بعدا پشیمان شود، معذب باشد و دیگر نخواهد مرا ببیند. پس صورتم را عقب می‌کشم و می‌گویم «شاید نباید اینکار را بکنیم» می‌خواهم مطمئن شوم که فکر همه‌جایش را کرده. اهمیتی به من نمی‌دهد. «نمی‌دانم. فعلا که داریم می‌کنیم» و به کارش ادامه می‌دهد.

چشمانم را از خوشحالی باز می‌کنم. دیوار. خیره می‌شوم به کاغذ دیواری. طاهره را دیدم. باید کمی صبر کنم تا خیالش برود. هذیون‌های خوابم را بلند بلند در سرم می‌گویم. یادم می‌آید که ما همدیگر را بوسیدیم. باید بخوابم بقیه‌اش را ببینم. چشمانم را که می‌بندم دیگر نمی‌دانم کجام. شبیه کابوس است و فقط خودم هستم.

بعدا از کابوسم چیزی یادم نمی‌آید که خبر خوبیست. به قبل‌تر که فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. طاهره، آن طرف‌تر از مرز.