بازگشت

مدتیست جنگ تمام شده و هنگامی که به شهر باز می‌گردم هر دو برای هم غریبه هستیم. نه من چهره‌ی او را می‌شناسم و نه او درون مرا. خیابان‌هایی که برای من نیستند را (آری این شهر، تمامی آن با تک‌تک خیابان‌هایش متعلق به من بود) قدم می‌زنم تا خانه‌ام را پیدا کنم. البته می‌دانم ساختمانی که از کودکی شب‌ها درون آن خوابیده‌ام کجاست ولی نامش خانه نیست.

اثری از هیچ زخمی بر چهره‌ی این شهر نیست. خوشحالم، معنایش آن است که من خوب جنگیده‌ام و تمام آشوب و بلوا را دور از اینجا نگه داشته‌ام. ناراحتی‌ایی هم وجود ندارد. فقط همه چیز متفاوت شده است و من آرامشی در بین ناآشنایانم پیدا نمی‌کنم.

تمامی دارایی‌ام اکنون خلاصه می‌شود به یک کیف پول کوچک، که محتویات چندانی ندارد، یک پاکت سیگار و چند کاغذ تکه پاره که یادداشت‌هایم را روی آن‌ها نوشته‌ام. همه‌ی دنیایم را در جیب‌هایم دارم. می‌توانم شب را روی نیمکت پارک بخوابم بدون ناراحتی. نیمکت پارک در سردترین شب‌های زمستان، از میدان جنگ گرم و نرم‌تر است. اما تفاوت بزرگی دارد: منتظر نبودن. هر اتفاقی نباید می‌افتاده، یا باید می‌افتاده اکنون اطراف من است. جای نگرانی نیست. آرامشی هم نیست، و البته نخواهد بود.

همیشه فراموش می‌کنم برای چه به جنگ رفتیم. آیا حمله کردیم یا به ما حمله شد؟ تمامی کسانی که کشته شدند، چهره‌شان جلوی چشمانم رژه می‌رود. یا شاید واقعا من کشته شده‌ام و مانند روحی سرگردان به شهری که فکر می‌کنم برای من بوده برگشته‌ام تا بازماندگانش را آزار دهم.