برای سین

عکس از زانوهای برهنه‌ی دختریست با دامنی کوتاه. پاهایش سفید و کمی کک مکیست. دست‌هایش را آرام در یکدیگر گرفته و روی پاهایش گذاشته. نه می‌دانم کیست، نه چند سال دارد. حتی عکاس را هم نمی‌شناسم. اهمیتی هم ندارد. این تصویر مانند موجیست که ناگهان از قعر دریایی آرام بلند می‌شود و همچون مشت محکمی به صورتم می‌خورد و مرا به زیر می‌کشد. از این وضعیت ناراحت نیستم. خودم را بی‌حرکت بدست آن داده‌ام، می‌خواهم ببینم تا کجا می‌رود.

چهار یا پنج سالم است، در یک سالن عروسی. وقتی به جلو نگاه می‌کنم بخاطر قد کوتاه‌ترم فقط پاهایشان را می‌بینم. بچه‌ها در گوشه‌ی سالن جمع شده‌اند و هیچ‌کدام حواسشان با من نیست. اما بازی را دوست دارم، پس همانجا کنارشان می‌نشینم، بهرحال اینجا جالب‌تر است.

تصویر بعدی. «س» کنار من است. باید هشت یا نه سالش باشد. دامن کوتاه سفیدی دارد که وقتی روی صندلی نشسته تا بالای زانوهایش می‌آید. دست‌هایش را در یکدیگر به آرامی گرفته و روی پاهایش گذاشته است. چقدر س را دوست دارم. هرجا می‌رود من را با خودش می‌برد. با او احساس امنیت می‌کنم.

تصویر بعد. س بلند شده که همراه بچه‌ها برود. برمی‌گردد و به من نگاه می‌کند «بدو برویم» البته شاید هم چیز دیگری می‌گوید، نمی‌دانم. حالت دست‌ها و صورتش مانند این جمله است. وقتی می‌بینم هنوز حواسش به من است قند در دلم آب می‌شود. از روی صندلی پایین می‌پرم تا دستانش را بگیرم.