ده سال بعد، ده سال قبل

طول اتاق را قدم می‌زنم و گربه که از دویدن دنبال نخ‌های آویزان پرده خسته شده روی میز خوابیده، من را نگاه می‌کند. با دور شدن من چشمانش و کمی بعد سرش می‌چرخد. فکرم درگیر اتفاقات امروز است. با م برای کاری به مدرسه قدیمی‌مان رفته‌ایم. دو تا از دانش‌آموزان را می‌بینم. نگرانی سال‌های پیشم دوباره جلوی رویم زنده می‌شود. راهروهای ساختمان پژوهشگاه را به دنبال این و آن می‌دویدم. ایده‌ها توی سرم این‌ور و آن‌ور می‌ریختند. زندگیم به انجام آن‌ها بستگی داشت. ده سال بعد را تصور کن دانشگاه را تمام کرده‌ای و حالا در یک اداره‌ی بی‌اهمیت از صبح تا ظهر وقت سر خاراندن نداری. شب هم به خانه میرسی و از خستگی نفست در نمی‌آید. آن را تصور کردی؟ خب اگر نمیخواهی به آنجا برسی باید یکی از این ایده‌ها جواب دهد. تو را خوشبخت می‌کند. از دست گربه خسته شده‌ام، او را از اتاق می‌اندازم بیرون.

بیشتر از ده سال گذشته. در اداره کار نمی‌کنم. تجربه راه‌اندازی و کار در چند شرکت را دارم که موفق نبوده‌اند. راه‌های قطعا شکست خوردن را یاد گرفته‌ام. آیا فردا کار جدیدی را شروع می‌کنم؟ نمی‌دانم. پسفردا به این فکر خواهم کرد که چرا دیروزش هیچ کاری را شروع نکردم؛ اینجور راحت‌تر است.