دنیای آن بیرون

نوشته شده در 11 Jul 17

وقتی می‌شنوم درگیر یک بیماری سخت شده که ذره ذره آدم را از درون می‌خورد، اولین فکری که به سرم می‌آید چیست، اوتانازی. مرگ شیرین. مگر زندگی در حالت عادی چه دارد که برای تمام شدنش باید زجر هم کشید. کاش او را راحت کنیم. البته عجیب است که امید زیادی دارد. از چشمانش مبارزه می‌بارد معلوم است که هر ثانیه را غنیمت می‌داند. اگر افکارم را شنیده بود حتما تا الان به یک مرگ غیر شیرین مرا کشته بود. کاش می‌توانستم جایم را به او بدهم. عجیب است که در چشمان او حسرتی نیست. پس این همه حسرتی که در هوا پخش شده مال من است. چقدر دلم می‌خواست جای او باشم.

~~~~~

از دوازده یا سیزده سالگی باید شروع شده باشد. به صورت هرکس که نگاه می‌کردم از پشت میله‌های انفرادی بود. خواهرم هفت سال از من بزرگتر است. زندگی او -زندگی نسل قبل از من- بی‌نهایت جادویی بود، میشد بیرون رفت. مسافرت رفت. خیلی عجیب است تلفن را برداری و شخصی باشد که خودت بخواهی به او زنگ بزنی و عجیب‌تر آنکه شخص پشت تلفن دوستت باشد و بخواهد با تو بیرون بیاید. نسل قبل تجلی همه‌ی خواسته‌های یک زندانی انفرادی بود.

انسان در انفرادی به خیالش پناه می‌برد. تمام شخصیتش و تمام آنچه می‌خواهد با تصور کردن و دست نیافتن شکل می‌گیرد. درب سلول را که می‌بندند، پنجره‌ی ذهنم را باز می‌کنم و به آسمان درونم پر می‌کشم. اما جای خوبی نیست. هیچ چیز آنقدر که باید رنگ ندارد، واضح نیست. مانند وقتی عینکم را گم کردم.

یک روز هم گفتند زندان‌بانت رفته. اصلا از اول زندان‌بانی وجود نداشته. اینجا که زندان نیست. نگاه کن، در دارد. آن را باز می‌کنی و می‌روی بیرون. تو اینجا چه کار میکنی؟ برای چه این همه مدت اینجا مانده‌ای؟ چقدر باید آدم بی‌مسئولیتی باشی که همه چیز را ول کرده‌ای و این همه سال برای راحتی خودت اینجا نشسته‌ای. جعبه‌ی عذاب‌وجدان‌هایت را که به دقت برایت نگه داشته‌اند می‌دهند دستت و راهی می‌شوی.

دنیای بیرون عجیب است. آدم‌ها بزرگ شده‌اند. من هم بزرگ شده‌ام. اما من یک زندانی انفرادی هستم. هرجا لازم شد دیوار شیشه‌ای جیبی و تاشوی خودم را بیرون می‌آورم و می‌کشم دور تا دورم. بعد هم از پشت دیوار بهم لبخند می‌زنیم.

اگر کسی را به درون سلول خود بیاورم کلی دردسر درست می‌شود. باید پنجره‌ی خیال را باز کنیم و بپریم به آسمان درونمان. اما او خیلی سنگین است. یا حتی بال ندارد. انقدر بزرگ شده که از پنجره رد نمی‌شود. من هم پیر شده‌ام نمی‌توانم او را با خودم بالا بکشم. در حال تقلا کردن پاره پاره می‌شوم و پاره پاره‌هایم به آسمان می‌رود. او که خسته شده مرا به حال خود رها می‌کند و می‌رود.