درخت

دستم را دراز می‌کنم و میوه‌ای می‌چینم. میوه‌ی عجیبی است، نمی‌توان آن را خورد. نمی‌دانم چه فایده‌ای دارد. ولی بعد از یک مدت می‌پوسد و باید آن را دور انداخت. تقریبا میوه‌های درخت تمام شده و به جز یکی دوتا که دست به آن نمی‌رسد چیزی نمانده. سال‌هاست که این درخت میوه نمی‌دهد، می‌دانم که آخرین دانه‌های آن را می‌چینم. ولی هنوزم درختم را دوست دارم. نگاهش می‌کنم و می‌دانم که فقط مرا دارد.

~~~

نگاهت که می‌کنم حواست به من نیست. نمی‌دانم نگاهم چه معنی دارد. دستانت را می‌بینم. خط به خط آن را با چشمانم دنبال می‌کنم، دیگر آن‌ها را از بر شده‌ام. شاید آخرین باری باشد که یکدیگر را می‌بینیم. عجیب است که احساس ناراحتی نمی‌کنم. شاید عادت کرده‌ام. به نقطه‌ی نامعلومی روی میز خیره شده‌ام. صدایت را می‌شنوم، اما نمی‌توانم حواسم را جمع کنم تا بفهمم چه می‌گویی. با من صحبت نمی‌کنی.

آیا تو هم فهمیده‌ای که بار آخر است همدیگر را می‌بینیم؟ شاید اهمیتی نمی‌دهی. بله؛ آنچنان تفاوتی هم برایت نمی‌کند. حتی برای من هم. هفته‌ای یکبار دیدنت تمام می‌شود. زندگی‌ات ادامه پیدا می‌کند. به نفر بعد فکر می‌کنم که جای من نشسته، به دستانت نگاه می‌کند و خطوط آن را دنبال می‌کند. چه تصمیمی می‌گیرد؟

به نفر بعد فکر می‌کنم که در جای تو نشسته. دستانش را نگاه نمی‌کنم. نه، تو را به یاد نمی‌آورم مدت‌هاست که همدیگر را ندیده‌ایم. همه چیز فراموش شده، ولی می‌دانم که دیگر نباید نگاه کرد. نگاه کردن ینی عادت کردن.