نهال کوچکی که نتوانست دوام بیاورد را به زیر خاک می‌گذاریم

نهال کوچکی که نتوانست دوام بیاورد را به زیر خاک می‌گذاریم. «از خاک آمده و به آن باز می‌گردد…» جمله‌هایی که در آن لحظه‌ی تاریک بسیار مبهم می‌نماید از زبان شخصی در همان نزدیکی جاری می‌شود و من و تو به این چاله‌ی کوچک می‌نگریم که نهال را در خود جای داده.

این مراسم به هیچ عنوان یک خاک‌سپاری نیست چرا که در زمان خاک‌سپاری آن کس را که برای خود می‌دانیم، از قبل، از ما گرفته شده و صرفا در یک حرکت نمادین پذیرفتن این واقعه را اعلام می‌کنیم. حتی اگر انتخابی در کار نباشد.

اما من و تو موجودی را دفن می‌کنیم که شاید هنوز نفس می‌کشد. زبانمان از ذهن گسیخته و با چشمانی مملو از خواستن بی‌پاسخ، که گویی یک موجود فرازمینی از پس آن به جهان می‌نگرد، شاهد فعل خود هستیم. بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم آنچه ساختیم دیگر نباید باشد. شاید حتی هیچ‌گاه نمی‌بایست اذعان به وجودش می‌کردیم. پس آن را با انتخاب خود به درون خاک می‌گذاریم.

هنگامی که از نظرها پنهان می‌شود؛ دیگر پیوندی میان من و تو نیست. از پس همان چشم‌های بی‌احساس یکدیگر را نگاه می‌کنیم. دیگر نیازی به یکدیگر نداریم پس حتی دست دادن هم لزومی ندارد. بدون لحظه‌ای مکث هرکدام به سمت مقابل می‌گردد و با قدم‌های تند و بلند از آنجا دور می‌شود.